مقدمه: یکی از بزرگ ترین مقوله های فرهنگی فردپرستی و قهرمان پروری است. گرایش فرد پرستان و قهرمان پروران، به سوی دنباله روی بدون چون و چراست. در بحثی که میان زنده یاد احمد شاملو و ناصر حریری پیش می آید، ابرمرد فرهنگ و شعر و ادب فارسی ملزم به این می شود که در ارتباط با دنباله رو های خودش مطالبی را عنوان کند. وقتی حریری از اعتبار و بار فرهنگی شاملو در عرصه ی شعر و فرهنگ سخن می گوید، با پاسخ زیر مواجه می شود:
شاملو: "پس از بازگشت از سفری که بدون خواست خودم طولانی شد، یکی از مجله ها تعدادی سووال پیش آورد که به آن ها جواب بدهم. من مدتی این کار را پشت گوش انداختم تا این که یک روز دوست خیرخواه مشفقی گفت تو جدا باید تکلیف ات را با "شاملوئیست " ها روشن کنی!. من اول موضوع را شوخی گرفتم. اما او خیلی صریح گفت: ببین برادر، عده یی هستند که دربست با هرچه تو بگویی موافق اند تا جایی که اگر حرفی از تو را نپسندند طوری تفسیر و تعبیرش می کنند که با پسندشان جور در بیاید. ... در مقابل این دسته عده ی دیگری هستند که حتا با حرف نگفته ننوشته ی تو هم پیشاپیش مخالف اند. بعد حرفش را اصلاح کرد و گفت: ما با هیچ کدام از این دو دسته کاری نداریم. منظور من یک عده جوان است که چون معتقدند در حرف و عمل تو سوء نیت وجود ندارد، به آن چه بگویی گوش می دهند ولی گوش دادنشان دلیل موافقت شان نیست. منظور من این است که تکلیفت را با این عده روشن کنی..."
حریری: حرف ایشان بسیار منطقی است. این گروه سوم کسانی هستند که حرف های شما را جدی می گیرند و پی گیری می کنند و البته اگر نتوانند تحلیلش کنند، حق سووال برای شان محفوظ است.
شاملو:" آقای عزیزمن! اگر نتوانند تحلیل اش کنند یعنی چه؟ من همیشه فریادم این بوده که چرا ما باید منطق ودرک و شعور خودمان را معطل بگذاریم و بابایی را به مثابه وجدان مان مسوول خوب و بد و خطا و صواب عقایدمان کنیم تا جایی که هرچه از دهان او در آمد وحی منزل بشماریم. این را من بدترین نوع تحقیر "شعور انسان" تلقی می کنم. و آن وقت، درست است که من خودم را دچار چنین مخمصه ی خطرناک ودرعین حال مضحکی بیابم؟ کسی با این ظرفیت ناچیز، خودش چی هست که وجدان جماعتی قرار بگیرد...
من نمی دانم با این نیاز زشت روانی جامعه که حتما باید سرخود به یکی بیش از حد منطقی ارج بگذارد، چه طور می شود مبارزه کرد؟ آقا، من یک شاعرم. بی ذره یی ادعا. یک چیزهایی می دانم که نوبرهیچ بهاری نیست و در عوض بسیار چیزهاست که نمی دانم. برای خودم خلقیاتی دارم مثل باقی مردم. مثل بسیاری دیگر زیر بار زور و "باید" و "نباید" و این جور حرف ها نمی روم، دست احدالناسی را نمی بوسم... اما هیچ کدام این ها دلیل نمی شود که بنده آدمی حق نداشته باشد در برداشتی به راه خطا برود. فقط آدم بی عمل است که هیچ وقت اشتباه نمی کند. عجب بساطی است! آخر چرا من حق ندارم یگویم که فلان موسیقی به دل ام نمی چسبد و یا فلان دروغ را باور نمی کنم؟ و چرا باید اگر چنین حقی به خودم دادم حتما مورد هجوم ویروس همه ی بیماری های روانی عالم قرار بگیرم؟ کدام دیوانه یی به خودش اجازه داده متوقع باشد که هرچه گفت دربست درجامعه مورد قبول افرادی قرار بگیرد، آن هم به این صورت کریه که حتا اگر با ذوق و پسندشان هم خوان نبود، بروند طوری تعبیر و تفسیرش کنند که با پسندشان جور دربیاید؟ مورد التفات چنین کسانی بودن چه لطفی دارد؟"
برگرفته از گفت وشنید ناصرحریری با احمد شاملو
No comments:
Post a Comment